آرادآراد، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

زیباترین هدیه آسمانی آراد

به دنیا اومدن تو و....

آراد کوچولو چند روز بیشتر باقی نمونده بود تا تو رو ببینم و تو هم که اصلا نمیذاشتی من بخوابم واقعا چند روز نخوابیدم از بس تکون میخوردی  البته منم گرمایی شده بو دم خاله هات و بابا وسایل اتاقت رو چیدن  و تو جشنی به نام سیسمونی نداشتی چون مامان و بابا  معتقد به این مراسم ها نیستن .دکترت رفته بود مسافرت و دکترت رو عوض کردیم اونم برای این که چند تا عمل تو روز 2 خرداد داشت وقت به دنیا اومدنت رو گذاشت همون روز، قبل عمل رفتیم بیمارستان و سلامت شما چک شد نمیدونی چه حالی داشتم فرداش تو میومدی و من هیچی درباره بچه داری نمیدونستم و فقط اطلاعاتم در حد&nb...
18 مهر 1392

اولین مروارید کوچولو

در تاریخ 1392/01/09 ما راهی سفر به شمال بودیم ساعت حدود 10 شب بود که در جاده موجن به سمت گرگان ماشینمون واشر سر سیلندر سوزوند و خدا رو شکر با کمک دو راننده دیگر ماشینمون رو برگردوندیم وناچار به سمت شاهرود برگشتیم ماشینمون تا اولین میدون شهر ما رو رسوند و بعدخاموش شد . یکی از آشناهنمون توی شاهرود خونش رو در اختیارمون قرار داد و همون شب بود که شما حدود نیم ساعتی  گریه میکردی و آروم نمیشدی تا اینکه مامان متوجه اولین دندونت شد و بهت قطره استامینوفن داد م و شما آروم شدی . در هر صورت عزیزم در یازده ماهگی درست زمانی که یاد گرفته بودی دو تا سه قدم برداری اولین دندونت هم در اومد اونم تو مسافرت و ما...
17 مهر 1392

اولین غذا

پسر گلم در تاریخ 1391/08/06 غذا خوردن رو شروع کرد اولین  غذایی که خورد حریره بادام بود بعدشم تو همون روز سرلاک برنج وشیر  . در تاریخ 1391/09/17 گوشت خوار شد و سوپ مرغ میل کرد . در تاریخ 1391/10/03  براش آب هویج گرفتم فقط یکی دوقاشق مربا خوری خورد زیاد دوست نداشت اما الان یه استکان میخوره ماشاا...     تصویر خوردن اولین غذا نوش جانت عزیز دلم       ...
17 مهر 1392

مسلمون شدن پسر گلم

            آرادجونم  مسلمون شدن تو شده بود فکر و خیال مامان  و بابا که چه طور میشه یه مادر و پدر  با دلبندشون همچین کاری رو بکنن تو 3 ماهه شده بودی و مامان به خیال خودش خواست تو درد نکشی و طبق معمول تو اینترنت مطالبی در مورد ختنه با حلقه خوند و چون نوشته بود در این روش برش وجود ندارد و کلی تعریف کرده بودن قرار شد این روش   برات  انتخاب بشه بابا  هم دست به کار شد  و در  مورد یه دکتر خوب تحقیق کرد ، دکتر بذر افشان معرفی کردن  اما مشکلش این بود که این دکتر سرش شلوغ بود و تا چند ما...
17 مهر 1392

واکسن

قند نباتم هر زمان که نزدیک واکسن زدن تو میشه مامان و بابا ناراحت میشن هر چند که این اواخر نشون دادی واسه خودت مردی شدی و میتونی بهتر درد رو تحمل کنی . 91/04/31  روزی بود که من وبابا رفتیم بهداشت و یکی از کارمندا ی اونجا آشنامون بود  تا حالا م تمام واکسن هات رو ایشون زدن با اینکه تو قسمت دیگه ای کار میکنن لطف میکنن و حواسشون به تو هست خلاصه ایشون اومدنو به اتفاق رفتیم اتاق واکسن  مامان ترسوت دل تو دلش نبود و نمی تونست تحمل کنه که سرنگ  تو  رانهای نازت فرو بشه کارمندای اونجا متوجه شدن و به مامان گفتن بره پرونده ات رو از طبقه پایین بگیره تو این فاصله بابا کنارت بود و اون خانم یکی از وا...
17 مهر 1392

آراد و علاقه به پستانک

آراد جون شما خیلی به پستونک علاقه داشتی و حتما موقع خوابت باید اون تو دهنت می بود البته به همراه یه عروسک پولیشی نرم که به صورتت می مالوندی تا خوابت ببره خدا رو شکر به راحتی پستونک رو گذاشتی کنار و فقط باید تکون بخوری تا بخوابی خدا کنه هر چه زودتر این عادت هم از سرت بیاد بیرون    اینم یه عکس از زمانی که کوچیکتر بودی و به همین روش خوابت برده بود مو های جنینی هم  در حال ریختن بود .   ...
13 مهر 1392

آراد و خاله

اینم یه عکس از خاله الهه و آراد که نوروز سال 92 قبل از رفتن به مسافرت تو فست فود خاله سحرشون گرفتند گرفتن ...
9 مهر 1392

یه شیرین کاری کوچولو

پسر عسلم که الان خوابیدی امروز یه شیرین کاری کردی که خواستم بنویسم یادم نره شما پنکیک مامان رو دور از چشمم برداشتی و شکوندی و ریختی رو فرش و می خواستی که با دستات طبق عادتتون البته پخشکنی که مامان سر رسید و دعوات کرد بعدشم مامان جارو برقی کرد اونجا رو و رفت لباس های شسته شده رو تو بالکن پهن کنه سبد لباس ها رو برد جلوی در بالکن و داشت رخت آویز رو سر هم میکرد که یکی گفت بیا نگاه کردم دیدم شما یکی از لباسها رو برداشتی و میخوای بدی من پهن کنم و به جای بگیر میگی بیا فدات بشه مامان، پسر کاری من ،لباسها رو بهم میدادی تا من پهن کنم .عزیزم کمرت درد نگیره؟ موشموشک من اینم بگم که اگه یه کم دیرتر ازت میگرفتم لطف م...
9 مهر 1392

میز عصرونه

    این عکس هم  نمایی نزدیکتر از وسط میز فقط به خاطر ژله رنگین کمانی (شکل قلب) که مامان تا صبح بیدار موند تا برات درست کنه  و البته اولین بارش بود که این نوع ژله رو درست میکرد خدا رو شکر به زحمتش می ارزید و مهمونامون از طعمش خوششون اومد . اون دیس هام که سالاد الویه بود . سعی کردم شبیه باب اسفنجی بشه  فکر کنم برادراش باشن نه خود باب اسفنجی ...
9 مهر 1392